سلام به همه كساني كه به وبلاگ من سر زدند و سر مي زنند
متاسفم ، بايد برم . شتري كه دمه خونه همه مي خوابه
خيلي دوست داشتم بيشتر پيش شما ها باشم اما نشد
اميدوارم بازم به من سر بزنيد و منو خوشحال كنيد..... !!
من دارم ميرم خدمت چند روز ديگه
7/19 . ديگه وقتي نمونده.
تا بعد
هیچ کجای این زمین
به تو نمی رسم
در هیچ جمله ای
نشانی از تو نمی بابم
کلمات وکوچه ها
ترا بخاطر قصاوتت
ترا بخاطر آنکه
هیچ شعری را
عاشقانه نخواندی
از یاد برده اند
در این ظلمات روز من خسته تر از همیشه
کنار دیواری ترک خورده با خانه ای بی سقف
قطره های باران بر روی سرم می ریزد
چه بگویم، که یارم تنهام گذاشته
اما من با سیگاری فیلتر سفید باز هم انتظار او را می کشم
که باز گردد روزی پیش من
مرا در قبر سياهي بگذاريد تا همه بدانند در سياهي ترين تاريکي ها جان باخته ام.
هر گاه در جاي قبر من ترديد داشتيد قطعه سنگي را از کوه بغلتانيد هر جا آرام
گرفت بدانيد آنجا قبر من است.
دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسيدم.
چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند تا آخرين لحظه چشم انتظار مانده ام.
موهايم را پريشان بگذاريد تا همه بدانند در اين دنيا هيچ اميد و آرزويي نداشتم.
بوته گلي وحشي در تابوتم بگذاريد تا به جاي معشوقم همراهم باشد.
تکه يخي روي قلبم بگذاريد تا با تابش آفتاب،آب شود و به جاي عزيزم برايم بگريد.
اشتباهي که يک عمر پشيمانم از آن
آرزوهاي داشتم كه براي روزهاي روشن بود
اما چه فايده خدايي كه اسم خود را خدا گذاشته است
كور و كر لال است تا بشنود صدايي گران من را
ثابت شده با اين همه مدارك و اثناد كه خدايي وجود ندارد
و تخيلي بيش نيست
اما روزی نبود که شب اید
چه کنیم که باور ندارند خدایی نیست
باید تلاش کرد برای ذهنیتمان
من که می دنم در تنگای غربت
اسیر موج سرگردان دریا خواهم شد
پس باز هم می گویم خدایی نیست
به نام تنها تر از خودم
گه گویم خدایم و به جز من کسی نیست خدا
اری پس آسمان ، زمین ، دریا و ... همه را افریدم
تا باز بگویم خدایم
اما کدوم خدا که نتواند نشان ندهد خود را
نه جسم است ، نه روح است
پس این خدا چیست؟
آری چه بگویم و از چه بگویم
از اینکه تو این تاریکی شب
تو این روز ظلمت باز
من تنها تر از همیشه کنار دیواری ترک خورده
در دستم سیگاری فیلتر سفید
چه می خوای به من بگویی؟
بازم هم دروغ می خوایی بگویی
می خوایی بازم هم با دروغات عشق را در سینه ات نگهداری
نیستم دگر در خواب و خیال تو
من رفته ام تا بگویم عاشقی مال تو تنهایی مال من
دیوانه بار دیوانت بودم.
زندگی عشق است
عشق افسانه نیست
آنکه عشق را آفرید
دیوانه نیست ....!!!
روزی دوباره به سراغم خواهی امد . ولی می دانم که شادابی ات را در پس جاده های جوانی گم کرده ای . ولی باز هم پذیرایت خواهم بود . اگر چه فانوس قلبم سوسو می زند و تکه های شکسته قلبم که تو سالها پیش با بی رحمی آن را شکسته ای با یک اشاره از هم خواهد پاشید . ولی باز هم پذیرایت خواهم بود . پس از آمدنت ، در زلال چشمانت خیره خواهم شد و به تو خواهم گفت : که سالهای زیادی را به انتظارت نشسته ام .

