چهارشنبه هشتم آبان 1387
یاری اهورا مزدا پاک
یاری اهورا مزدا پاک
a بچه که بودم مدام دستم را از دستان نگرانی که مراقبم بود رها می کردم و آرزویم بود که بک بار هم که شده تنها از خیابان زندگی رد شوم حالا که دیگر نمی شود بچه بود و فقط می شود عاشق بود . می دوم هیچ کس حاضر نمی شود دستم را بگیرد و برای لحظه ای حتی مراقبم باشد.
" نیاز عاشقان معشوق را بر ناز می دارد "
" تو سر تا پا وفا بودی من تو را بی وفا کردم"
بهزاد
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:36 توسط : بهزاد
سه شنبه سوم مهر 1386
به یاری اهورا مزدا پاک
به یاری اهورا مزدا پاک
?امشب کسی که خودش هم عین نامش غمگین بود و از عشق سرخ به من آموخت که گاهی انسان می گرید بدون آنکه چشمانش خیس شود و تنها علامت گریه، ترشدن چشم نیست و من اندکی بعد از خودم دلتنگ شدم که کسانی که بی چشم خیس گریه می کنند ابری ترند، سبک هم نمی شوند، دل و دستشان هم می لرزد، اشک هم که نمی ریزد پس خیالشان ناراحت ترست.
برای او دعا می کنم که مثل خودش باشد نه اسمش، جوری نیست که برایش نامه بنویسم. این چند خط را هم محض شگفتی ام نوشتم از این مبتلا شدن، برایش تنها دعا می کنم. عزیز است، چون سرخ عین حقیقت و مثل مقدساتم.
بهزاد
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:24 توسط : بهزاد
جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386
تمام شد
به نام خالق ادم های تنها
تمام شد.
من میروم از این دیار غربت تا چند وقتی
نمی تونم اپ کنم کلبه زحماتم را.
چون دیگه اومیدی ندارم برای زنده ماندن
بهانه زندگیم شد مال دیگری.
چکار کنم این هست بدبختی و دربدری.
خوب برای مدتی دارم میرم. ولی وقتی برگشتم، چیزی های جدیدی خواهم گفت
که در اوج تنهایی هیچ کس تنها نمی شه.
خداحافظ
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:42 توسط : بهزاد
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386
دنیا
تنهایم نذار
توی دنيا اگر قرار بود جای چيز ديگري باشم
دوست داشتم جای اشك رو گونه هات باشم
كه تو چشمات متولد شه
رو گونه هات جاري شه
و روی لبات بميره.
b_p_t_s
تنهاست
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:35 توسط : بهزاد
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
مرداب
مرداب پيرم. خنده هايم تمسخر همه ي قانون هايست كه گريبان گيرم كرده اند...
فال قهوه ام سياه...كابوس هاي هميشگي عذاب...خسته،بريده،مسكوت...
پدر برفت...
كليسا خالي ست...صليب به دوش...دروغ گفته اند كه مسيح بار گناهانمان را به دوش كشيد...اگر چنين بود به من بگو چرا كمرم از اين سنگيني گناه شكسته است؟شايد هم مسيح دومم!!
از گذرگاه تنگ احساس عبور كرده ام.نه ديگر تفسير عشق نيستم! اوج شهوتم...عطش آرامش دارم...
چرا ساكتين؟ چرا ديگر برايم از خدا و صبر و آرامش نمي گين؟؟چرا بغض كرده اين؟؟ چيه؟خسته شدين؟شما هم سر از اين حكمتاش در نمي آرين؟؟آره!! راست مي گين...اينقدر صداهاي خودم بلنده كه ديگه صداي هيچ كس رو نمي شنوم..آره!آره!اصلا هرچي شما مي گين...فقط ولم كنين...ولم كنين..بذارين به درد خودم بميرم...نمي خوااااااااااااااااااااام....نمي خوام آدم متفاوتي باشم...نمي خوام مقدس باشم...نمي خواااام...نمي خوام...نمي خوام...فرشته،فرشته به جون خودم،به جون خودم بريدم...يه آغوش!يه آغوش بي تكذيب...
چرا شيرين؟؟چرا بايد خودم باشم و خودم؟چرا بايد از ميون اين همه آدم من و تو باشيم كه...؟چرا آخه؟شيرينكم ،شيرين مادر،شيرين...
شيشه ها ترك بر داشته اند...كلاغ ها پيام آوران من اند... نه اميدي ست به آينده و نه نيمه جاني ست براي خاطرات گذشته...
من مي شكنم... روزي مي شكنم... روزي...اگر در ميان اين جمعيت كثيف،آلوده نشده باشم...مي شكنم...يا تو را و يا خود را...
اسيرم...در چنگال زشت زمانه اي اسيرم... آزادم كنيد...مرا آزاد كنيد...مگر آزاده اي تواند...آزاده؟؟نمي بينم...من اسيرم...اسير...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:1 توسط : بهزاد
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
عصیان
همه ي قبيله ي من عالمان دين بودند مرا معلم عشق تو شاعري آموخت
تو با قلب من حرف مي زني... در اين گورستان متروك قلب من ، تو همان مسيحي... مهرباني،بزرگي، مرهم درد هاي بي مرهمي... دلتنگتم عزيز...دلتنگ تو...همه وقت...همه جا...من به هر جالي كه باشم به تو مي انديشم... من فداي تو، بجاي همه گلهاي عالم، تو بخند...
پاييز من
اي نوازش بادهاي بيابان گرد
اي ترنم باران هاي بهاري
اي خيال محال
در پي كدامين نگاهي؟
مريمت منم!
بسويم بيا
معجزه كن
ظهورت را از پيراهن من آغاز كن
اول نوشت:
من جام عشق رو به تو دادم...چه بنوشي...چه بريزي...
دوم نوشت:
مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد قضاي آسمانست اين و ديگرگون نخواهد شد
سوم نوشت:
براي زنده شدن قلبم دعا كنيد...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:59 توسط : بهزاد
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
آرزو
هر کسی برای خودش آرزو ی داره.
و بزرگ ترین آرزو ی من
با تو بودن یا تنها بودن است
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:44 توسط : بهزاد
سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386
نگاهم
نگاهم کني ، نگاهم کني تا چشمان پر از اشکم را ببيني ، اشکهايم را ببيني تا دلت برايم بسوزد ، دلت بسوزد تا يک لحظه بيشتر کنارم بماني . آن وقت از ته دل فرياد خواهم زد و به تو خواهم گفت صادقانه دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم آن وقت شايد ديگر هرگز
تنهايم نگذاري هرگز
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:40 توسط : بهزاد
سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386
تنهایی
تو اگر مي دانستي كه چه دردي دارد كه چه زخمي دارد خنجره از دسته عزيزان خوردن از من خسته نمي پرسيدي:آه اي مرد چرا
تنهایی
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:33 توسط : بهزاد
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386
زندگی
در تاریخ زندگی خوانده ام،
دوستی یک اتفاق،
جدایی یک قانون،
و تنهایی یک رسم است.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:54 توسط : بهزاد
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386
تنهایم نذار
خدایا می دانم پر توقعم.می دانم انقدر بد کرده ام که دیگر شاید نظری بر من نیندازی .انقدر حقیر شده ام که دیگر بنده ای حسابم نکنی.
خدای من قلبم یخ زده بودو شاید گرمای نور توست که دوباره بر ان اثرکرده.
انقدرحقیرم که برای خواهش از درگاهت جراءت نگاه کردن به اسمان را ندارم.
می دانم بد کردم .می دانم می دانم.
افریدی مارا و اموختی عاشق باشیم.عاشق و لایق.عاشق بودم ولی نه لایق.
خدایا خداوندا سرخورده ام و محزون .می دانم هیچ چیز نمی دانم .نه از دوست داشتن سر در می اورم و نه مفهوم واقعی عشق را می دانم.
خسته ام از خودم از حماقتم و از حقارتم.بی بهانه می گریم . با بهانه فریاد می زنم.بی ریا و ملتمس از تو می خواهم نجاتم دهی که مرا ببخشایی و بر من خرده مگیری می دانم می دانم.
بنده کوچک و بی پناهت پناهگاهی جز اغوش خداوندی ندارد او را از خود طرد مکن.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:44 توسط : بهزاد
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386
ميخوام توبه کنم
منو ببخش
امشب ميخوام توبه کنم . آره درست شنيدی ميخوام توبه کنم . خودت خوب ميدونی که منظورم با توست . با تويی که خيلی خيلی دوستت دارم . من محتاج بخشش تو هستم . ميخوام مثل يه مرد بهت بگم که تو اين مدت خيلی بهت دروغ گفتم . دروغهای خيلی خيلی بزرگ . اما هيچوقت بعضی چيزها رو بهت نگفتم . اگه بهت دروغ گفتم به خاطر اين بود که دوستت داشتم و نميخواستم از دستت بدم . يادته بهم گفتی عشق خيلی چيزا رو بوجود مياره . من اينقدر دوستت داشتم که دست به هر دروغی زدم . چون فکر ميکردم که احتمال داره بعد از ........... ديگه نتونم بيام اينجا به خاطر همين الان همه چيز رو گفتم . منو ببخش اما يادت باشه که به خاطر دئست داشتن تو و به خاطر اينکه نميخواستم تورو از دست بدم اين کارهارو کردم . هميشه دوستت دارم . حالا ديگه راحت شدم که همه چيز رو گفتم فقط اميدوارم حلالم کنی . منو ببخش چون به شدت به بخشش تو نيازمندم . هنوزم با ژررويی تمام ميگم که عاشقتم . تو اون مدت خيلی چيزا يادم دادی و بهترين خاطرات رو باهات داشتم . وقتی منو گذاشتی و رفتی شدم مثل يه آدم عقده ای . الان تقريبا ۱۰ نفر باهام هستند ولی يک نفرشون رو هم دوست ندارم . ميخوام تک تک اونا رو بذارم کنار و برای هميشه تنها باشم . آدم فقط يه بار عاشق ميشه و سهم منم عشق به تو بود . دوستت دارم . شايد برای هميشه خداحافظ .
به دوست خوبمون هم سری بزنید.
www.dastantanha.blogfa.com
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:9 توسط : بهزاد
جمعه هفدهم فروردین 1386
اخرین التماس
آخرین التماس...
من بدون تو چه كنم؟
با تويي كه حتي يه لحظه به من فكر نمي كنيي!
اول مي خواستم تو رو از ذهنم پاك كنم
ولي
بعد بخودم گفتم
تو رو تو خيالم ببرم به جايي دور،جايي كه
اطرافمون گل باشه...
يه دشت بزرگ كه يه درخت داشته باشه...
تك درختي كه من و تو زيرش بشينم...
دوست نداشتم تو ناراحت باشي

من بدرك...
اصلا" زندگي من بدون تو چه فايده اي داشت؟
اما تو ، هرگز ، هرگز ...
هيچكس از مردم نبايد
چشماش...
دستاش...
لباش...
كاش تو فقط مال من بودي...

هنوز هم دير نشده ، من بدرك كه دارم بي تو ميميرم
من بدرك كه خستمه بدون تو زندگي كنم
من بدرك كه نمي تونم دوريت رو تحمل كنم
من بدرك كه حتي مي ترسم خودكشي كنم
من بدرك...
من بدرك ولي تو...
تورو خدا يه بار ديگه ...
نذار بدون تو بميرم ...
برا آخرين بار بگو،آروم،آروم،در گوشم بگو...
بگو هنوز دوست دارم...

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:44 توسط : بهزاد
جمعه هفدهم فروردین 1386
میدونی
ميدوني چرامن با ديوار رفيق شدم ؟ اخه اگر يك روز بياد كه ديگه
هيچ كسي نبود كه روي شونش گريه كني مي توني به ديوار پناه
ببري اگر ديوار از زيرت شونه خالي كرد روي سرت خراب مي شه
ديگه نياز نداري گريه كني چون بقيه واست گريه ميكنن.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:20 توسط : بهزاد
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385
آخه چرا؟...خدايا...خدايا تو ديگه چرا؟...تو چرا گذاشتی بره؟...من که از تو خواسته بودم جانم را بگيری ولی او
را از من نگيری...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:33 توسط : بهزاد
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385
گورستان
اگر یه بار خواستی بیای سر قبر من
قبر من هم از تنهایی از انجا رفته.
می آيی . يقين دارم که می آيی . زمانی که مرا در بستر سردی ميا ن خاک بگذارند .
تو می آيی . يقين دارم که می آيی و ..... پشيمان هم .....
دو دستت التماس آميز . می آيد به سوی من
ولی پر می شود از هيچ . دستی دست گرمت را نمی گيرد
صدايت در گلو بشکسته و آلوده با گريه . به فريادی مرا با نام می خواند
و می گويد که اينک من . سرم بشکن . دلم را زير پا له کن
ولی برگرد .......
همه فرياد خشمت را . به جرم بی وفايی ها . دو رنگی ها . جدايی ها
به روی صورتم بشکن . مرو ای مهربان بی من . که من دور از تو تنهايم !
ولی چشمان پر مهری . دگر چهره مهتاب مانندت نمی ماند
لبانی گرم با شوری جنون انگيز . نامت را نمی خواند
دگر آن سينه پر مهر آن سد سکندر نيست .
که سر بر روی آن بگذاری و درد درون گويی
دو دست کوچکش . با پنجه های لغزنده . ميان زلف های نرم تو بازی نمی گيرد .
پريشانش نمی سازد
هزاران باره هستی را به پای تو نمی بازد
تو می آيی . زمانی که نگاه گرم من ديگر به روی تو نمی افتد . هراسان
هر کجا . هر گوشه ای برق نگاهت را نمی پايد . مبادا بر نگاه ديگری افتد
دو چشم من تورا ديگر نمی خواند . به شوقی دلکش و شيرين و تو هر چند
با ديگريدر چشمهايت جستجو باشد . سراب آرزو باشد و لب هايت .
لبان گرم و تب دارت . کتاب روشنی از بهر عمری گفتگو باشد
محالست اين که بتوانی بر آن چشمان خوابيده . دوباره رنگ عشق و آرزو ريزی .
نگاهت را به گرمی بر نگاه من بياويزی . لبهايم کلام شوق بنشانی
تو می آيی يقين دارم . ولی افسوس آن پيکر که چون نيلوفری افتاده بر خاکست
دگر با شوق روی شانه هايت سر نمی آرد
به ديوار بلند پيکر گرمت نمی پيچد .جدا از تو جدا از تکيه گاهش در پناه خاک می ماند
و در آغوش سرد گور می پوسد و موهايش بر سپيدی های آن زيبا لباس آفرينش
نرم می لغزد جدا از دستهای گرم و زيبا و نجيب تو
تو می آيی ولی افسوس .............
آن گرما به جانم بر نميگردد
دگر بر جسم سرد و خاموشم هستی نمی بخشد
يقين دارم که می آيی...... بيا ای آنکه نبض هستيم دردستهايت بود .
دل ديوانهام افتاده لرزان زير پايت بود
بيا ای آنکه رگهای تنم با خون گرم خود . تماما معبری بودند تا نقش ترا همچون گل
سرخی . بگلدان دل پاکيزه گرمم برويانند
بيا . تا آخرين دم هم . قدمهای تو بالای سرم باشد . نگاهت غرق در اشک پشيمانی
بروی پيکرم باشد
دلت را جاگذاری شايد آنجا سنگ بسترم باشد
ولی افسوس که ديگر فرصتی باقی نمانده
تا بگويم دوستت دارم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:26 توسط : بهزاد
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385
پسر تنها
یه پسر تنها یه آسمون تردید
به هر کسی دل بست
ازش خیانت دید.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:19 توسط : بهزاد
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385
سلام
اگر کليد قلبي رو نداري قفل نکن. به چشمان کسي نگاه نکن اگه دروغ خواهي
گفت.به کسي سلامي نده اگه خداحافظي در پيش است.دست کسي را نگير اگر
رها خواهي کرد.به کسي نگو دوستت دارم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:49 توسط : بهزاد